یک عاشقانه کوتاه (1)


دختر شعرهای من ...! بیا و آغوش غزل‌هایت را باز کن ... مرا به صبح ترانه ببر ... به روزهای رباعی و شب های ناتمام مثنوی ... بیا باز هم به یاد روزهای قدیم کوله‌بار همیشه بسته‌ی بیت‌ها را برداریم و برویم آن سوی شهر، آن طرف که هیچ کس نباشد فقط تو باشی، من باشم و یک رود خروشان از حس زلال سرودن... اندازه فروتنی‌ات را می‌دانم و اینکه نمی‌خواهی عطر بازدمت گلها را شرمنده کند اما چه‌کار کنم دلم دشت می‌خواهد ... بیا زیرانداز دو نفره‌امان را در دشت بی‌انتهای واژه‌ها پهن کنیم کنار آن بیدهای سر در گریبان که مجنون‌وار به پای تو بوسه می‌زنند ... همانجا اطراق کنیم روی زیر‌اندازمان که فقط به اندازه من و تو جا دارد دراز بکشیم و به آسمان خیره شویم و برای تکه ابرهای سفید و پاک آن خیالبافی کنیم تا شب شود و خورشید جایش را با ماه همیشه تمام شب‌های با تو بودن عوض کند ... حالا باید برای ستاره‌ها خیالبافی کنیم ... من که کمتر بگویم تو بیشتر مجال سرودن داری بگذار چشمهایم را ببندم و تاویل عاشقانه‌ی تو را از پشت پلک‌های بسته آسمان شب نظاره کنم، کاش جای من بودی تا می‌دانستی چرا انقدر ذوق دارم و می‌دانستی که لحظه‌های با تو بودن چه اتفاق عظیم عاشقانه‌ای است که برای هر کسی رخ نمی‌دهد ... تو هم چشمهایت را ببند شاید صبح که بیدار شدیم تلمیح بیت نخستین یک غزل عاشقانه باشیم.


امیر نام‌آور -- 18 شهریور 90

10 مرداد 1361.......1389.......؟!


این بیست و هشتمین باری است که از دهم مرداد هزار و سیصد و شصت و یکمین گردش زمین به دور خورشید، زمین باز هم خورشید را دور زده است و دوباره به همان جای اولش برگشته. نمی‌دانم چرا دلم شور می زند، استرس دارم، انگار دارم متولد می‌شوم...! دارم فکر می‌کنم چند بار دیگر زمین خورشید را دور بزند، زندگی مرا دور می‌زند!

براي توئي كه تفسير عاشقانه‌ي بهاري ...

 

 

«سبزه»‌ي دستهايت را

كه مدتها پيش

در «سبد» دستهايم

كاشتي

حالا حسابي جان گرفته است،

«سپيدبخت» شدم

و «سرخوشيِ» با تو بودن را هم

پهن كرده‌ام ميان آينه چشمهايمان

كه تا بينهايت

تكثير شود،

«سيب» خنده‌هايت هم كه هست،

فقط

«سادگي» عاشقانه‌ات را كه بياوري

هفت سين امسال‌مان

كامل مي‌شود.

چيزي به تفسير عاشقانه‌ي بهار نمانده است،

 «سكوت» مي‌كنم،

در برابرت مي‌نشينم

و به چشمهايت خيره مي‌شوم

تا از تاويل عاشقانه‌ي نگاهت

سال

تحويل شود...

ــ همين مطلب را از اينجا بشنويد.

 

 

به عاشقان جهان وصله‌اي نمي‌چسبد ...


هوالاول

بيا بنشين و انقدر براي قافيه‌هايم قيافه نگير، بيا و دوبيتي‌هاي چشمت را باز كن، نگذار از قاف عشق‌ات به پشت كوه‌هاي قاف تبعيد شوم!

بيا چهارپاره‌ي عاشقانه‌ام؛ نگذار اين ترجيع بندبندهاي وجودم غزل‌پاره شود! مرا به حال خودم مگذار، ترجيح مده «ترجيح‌بند» بگويم! مرا به حبس غزل محكوم كن، به زندان مثنوي. بگذار از پشت ميله‌هاي موازي مثنوي تماشايت كنم. بگذار هر روز دستانم را به قافيه‌هاي سلولم بگيرم و از لاي ميله‌هاي ابياتم نظاره‌ات كنم. بگذار وقتي دلم برايت تنگ مي‌شود خودم را به غزل بسپارم. دستگيرم كن! بگذار در حبس تو آزاد شوم، بگذار بميرم. بگذار خودم را در خاك لبانت مدفون كنم تا شايد با لبخند ديگرت از خاك برخيزم.

بيا شراب شرقي من! بيا تلخي اين پيك آخر را به سلامتي غزل بزن! مي‌خواهم تلوتلوي دوبيتي بخورم! مي‌خواهم برايت يك غزل با رديف مثنوي بگويم! مي‌خواهم چهارصدپاره شوم. مي‌خواهم خودم را به ديوار نثر بكوبم، شب‌ها در متروي متروك خاطراتم سماع كنم و روزها خودم را از ميلادترين برج طالع شهر به پايين بياندازم، و اگر زنده ماندم با اراده‌ي خودم در همت زير چرخ تقدير بروم، مي‌خواهم تمام شوم تا شايد دوباره آغاز شوم. آنگاه تو را به ميهماني آغوش خواهم برد و شراب مثنوي خواهم داد، براي هر پلك زدنت يك دوبيتي خواهم گفت و براي هر لبخندت يك غزل، آن وقت به تو سلام مي‌كنم و هر شب تو را به فست فود نثر مي‌برم و ايمان خواهي آورد كه شعر مردني نيست اگرچه شاعر مردني باشد!  

«17:45 دوشنبه 20 مهرماه 1388»


دل من قصد خودكشي دارد ... ولي از ارتفاع مي‌ترسد ...


اول براي تو مي‌نويسم، براي تو كه بر خلاف بعضي‌ها(!) خوب مي‌شناسمت. براي تويي كه در خنكاي سايه‌بان محبت‌ اين روزهايت، قليان بي حوصله‌گي‌هايم را با تنباكوي بوسه‌هايت چاق مي‌كني و چاي قند پهلوهايت را در كمرباريك‌ترين استكان وجودت تعارف مي‌زني! براي تو مي‌نويسم، براي تويي كه تلخي چاي عصرانه را با نبات انگشتانت شيرين مي‌كنم و به جاي قصه گفتن به خيره‌گيهاي تو خيره مي‌شوم تا شايد خيره سري‌ام را ناديده بگيري! و بگذري از من كه انقدر براي تو كمم!

هميشه پيرهن مثنوي به تن داري

به لطف قافيه هايي كه در بدن داري

 

به وزن ساده پيراهن‌ات قسم كه منم

همان كسي كه تو در خويشتن داري!

 

چگونه غرق بوسه مستانه‌ات نكنم؟

چگونه تن بدهم من به خويشتنداري!؟

 

تو شكل تازه‌اي از استعاره‌هاي تني

چه در ميانه‌ي ابيات پيرهن داري؟!

 

بيا بشين و شعر مرا هم بگو عزيز

تويي كه قافيه‌هايي به وزن «من» داري!

 

دوم براي خودم مي نويسم، براي مني كه اين روزها از عالم و آدم دلگيرم و نمي‌دانم اگر تو نبودي سر خستگي‌هايم را بايد بر بالين كه مي‌گذاشتم! براي خودم، براي خودي كه بي‌خودي از همه چيز خسته است، براي خودي كه هواي سفر به «هيچ كجا» دارد، جايي كه بتواند مثل «هيچ‌كس» باشد، جايي كه فقط «تو» داشته باشد و «هيچ كس»!

 

شهره‌ي شهر شدم بس كه تو را بوسيدم

بس كه پيراهن آغوش تو را پوشيدم

 

شاعري از سرم افتاده ولي عشق هنوز

مي زند طعنه به فرداي پر از ترديدم ...



اسلحه پنهان ...

 

ماشه نگاهت را که کشیدی

              غزال لبانم تسلیم شد

                              و هنوز هم

                                           دهانم بوی باروت لبخند تو را می دهد ...

                                                      ‹۲۰ دي ماه ۱۳۸۷›

 

بوسه ناگهان ... !

 

براي مدتها نبودن و ننوشتن عذري ندارم ...

(۱)

برگشته و سوغات به ارمغان آورده
يك عالمه بال از آسمان  آورده

پر بود هميشه كوله بارش از عشق
اين بار كمي بوسه‌ي ناگهان آورده

«13:20 جمعه 31 خرداد 1387 خورشيدي»

 

(۲)

انقدر مرا خانه تكاني نكنيد
با عشق عليه من تباني نكنيد

من چشم به اين فاصله‌ها دوخته‌ام
چشمان مرا ته استكاني نكنيد

«15:06 جمعه 31 خرداد 1387 خورشيدي»

 

شما كه با غم من آشناتريد از من ...!

 

مرا نديده بگيريد و بگذريد از من
كه جز ملال نصيبي نمي بريد از من

زمين سوخته ام نااميد و بي بركت
كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من

خدا به نيمه اي از خويش و نيمي از ابليس
در آن سپيده چه معجوني آفريد از من؟

عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
در انتظار نفس هاي ديگريد از من

خران به قيمت جان جار مي زنيد اما
بهار را به پشيزي نمي خريد از من

شما هر آينه آيينه ايد و من همه آه
عجب نيست كز اينسان مكدريد از من

نه در تبري من نيز بيم رسوايي است
به لب مباد كه نامي بياوريد از من

و گر فرو بنشيند ز خون من عطشي
چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من

چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست؟
شما كه قاصد صد شانه بر سريد از من

برايتان چه بگويم زياده بانوي من
شما كه با غم من آشناتريد از من ...!

<حسین منزوی>

_

 

به تو می اندیشم

                    پس هستم ...

علت العلل غزلهایم بمان ...

 

ديگر برای از تو سرودن غزل کم است

تلميح و استعاره و ضرب المثل كم است

 

از من نخواه بنده‌ي خوب خدا شوم

ديگر خدا و لات و عُزی و هُبل کم است

 

تاريخ هم معطل ثبت تو مانده است

وقتي براي از تو نوشتن ازل کم است

 

من معتقد به جبر حضور توام ... هنوز

در جبر و اختيار تو بحث و جدل كم است

 

تلخ است و شور طعم دهانم بدون تو

يك حبه لب بيار كه شهد عسل كم است

 

رويم نمي‌شود...، به چه رويي بگويمت ؟!

آغوش‌ٍتنگ و بوسه‌ي داغ و بغل كم است

 

از اظطرابِ اينكه بميرم اگر بِري ...

رنگم پريده، طاقت و صبر اجل كم است !

 

سهل است و ممتنع كه شبيه غزل شوي !

 اما برای از تو سرودن غزل کم است...

..............................

 

«۱۸دقيقه بامداد دوازدهم آبان ماه ۱۳۸۶ خورشیدی»